نگاهي به فيلمنامه «رابين هود»
نگاهي به فيلمنامه «رابين هود»
نگاهي به فيلمنامه «رابين هود»
نويسنده : سعيد مستغاثي
بازمانده جنگ هاي صليبي
نوزدهمين رابين هود تاريخ سينما و تلويزيون، اين بار توسط گروهي به تصوير کشيده شده که در ساخت فيلم هاي حادثه اي جنگي خصوصاً از نوع تبليغاتي براي تاريخ غرب، تجارب قابل توجهي دارند. از نويسندگان داستان آن، يعني زوج اتان ريف و سيروس وريس که به جز فانتزي پانداي کونگ فوکار، سريال هاي سلول خواب: وحشت آمريکايي وجاش کربي: جنگجوي زمان را در کارنامه خود به ثبت رسانده اند تا براين هلگلند که مجموعه اي از آثار حادثه اي را طي بيش از 20 سال نويسندگي فيلمنامه ارائه کرده است (مانند محرمانه لس آنجلس، تئوري توطئه، تقاص، مردي در آتش گرفتن پلهام 123 و منطقه سبز که همين چندي پيش بر پرده سينماها بود) و بالاخره خود ريدلي اسکات که هم در ساخت فيلم هاي تبليغاتي براي سياست هاي امپرياليستي آمريکا پس از 11 سپتامبر 2001، خودي نشان داد و آثاري همچون سقوط بلک هاوک و مجموعه دروغ ها را ساخت و هم با فيلم هايي مثل گلادياتور و قلمرو بهشت دين خود را نسبت به صليبيون و جنگ هاي صليبي (به عنوان نقطه آغاز براي سرکوب و قتل عام مسلمانان و نخستين زمزمه هاي حکومت جهاني صهيون) ادا کرده است.
ريدلي اسکات فيلم ساز شناخته شده اي در سينماي هاليوود به شمار مي آيد که در آثارش از يک طرف با فيلم هاي ظاهراً علمي - تخيلي، نوعي سينماي ايدئولوژيک اواخر قرن بيستم را نمايندگي مي کرد که بيش از هر موضوعي اسلام و انديشه رهايي بخشش را نشانه رفته بود (آثاري مانند بيگانه و بيلد رانر) و از طرف ديگر وجه تبليغاتي براي دستگاه حاکمه ايالات متحده و سياست هاي جنگ طلبانه اش در فيلم هايش بر ساير وجوه سينمايي چربيده است. خصوصاً آثاري که وجه تاريخي يا جنگي دارند. فيلم هايي همچون فتح بهشت: 1492، جي اي جين و...
پس از حادثه 11 سپتامبر 2001، ريدلي اسکات در جمع فيلم سازاني قرار گرفت که قرار بود براي بازيابي غرور لکه دار شده آمريکاييان، فيلم هاي تبليغاتي بسازد و در همين مسير بود که سقوط بلک هاوک را جلوي دوربين برد تا در کنار ساير آثار سينمايي تبليغاتي آمريکا پس از 11 سپتامبر، فيلم هايش را در خدمت سياست هاي تجاوزکارانه سردمداران نئوکنسرواتيو آمريکا قرار دهد. اين کار تبليغاتي با فيلم قلمرو بهشت که پس از سال ها، گريز مجددي به جنگ هاي صليبي و داغ دل بازماندگان صليبيون به خاطر شکست از مسلمين بود، سر و شکل بي واسطه تري را يافت. از همين رو ريدلي اسکات در فيلم قلمرو بهشت به غم خواري صليبي ها و مذمت ارتش اسلام و حتي سردارشان صلاح الدين ايوبي پرداخت تا در اذهان امروز، تاريخ را به سود صليبي هاي قرن بيست و يکم تحريف کند!
اما رابين هود ريدلي اسکات مانند جريان بازسازي يکي دو دهه اخير در هاليوود که به اصطلاح به ريشه ها و زمينه هاي پيدايش و شکل گيري افسانه ها و اسطوره هاي غربي پرداخته اند، به سابقه و نقطه آغاز يکي از شناخته شده ترين اين اسطوره ها و افسانه ها مي پردازد.
اين شيوه داستان پردازي مي تواند، فضاي سمپاتيک گذشته نسبت به اين اسطوره ها و افسانه ها را علاوه بر تجديد در ميان تماشاگران نسل پيشين، در بين نسل جديدي هم که به دنبال سلايق نسل قبلي است، رواج دهد. در واقع اين جريان بازسازي و تجديد افسانه سازي ها و عرضه اسطوره هاي کهنه به نسل امروز به عنوان مکملي براي دو جريان اصلي سينماي امروز غرب يعني سينماي موسوم به آخر الزماني و سينماي جنگ و اشغال محسوب مي شود.
براي نمونه هاي اين جريان مي توان بازگشت جورج لوکاس در جنگ هاي ستاره اي به روايت پديد آمدن دارت ويدر و امپراتوري او در سه قسمت انتهايي اين سري فيلم ها را مثال زد که زمان آن به پيش از زمان سه قسمت اول بر مي گشت و حتي به عنوان شماره اپيزوديک نيز سه رقم نخست اين سري فيلم ها را بر عنوان خويش ثبت کرد. يا آثاري مانند بت من آغاز مي کند (کريستوفر نولان /2005)، اسپايدرمن (سام ريمي /2001)، هالک (انگ لي /2003)و سوپر من بازمي گردد (براين سينگر /2006) نشان مي دادند که چگونه بروس وين به بت من بدل شد و پيتر پارکر، مرد عنکبوتي شد و بروس بنر، هالک شد و کلارک کنت، سوپرمن.
يعني همه آن سوپر قهرمان هايي که پيش از اينها تنها به هيبت تغيير شکل يافته رويتشان مي کرديم و در قد و قواره به اصطلاح سوپر هيرو مشغول جنگ و جدال با بدمن ها و شياطين بودند، اين بار تصوير زندگي شان، از همان روزهايي که انساني عادي بودند، در برابر چشم تماشاگر و مخاطب قرار مي گرفت و اين که چه پروسه اي را طي کردند تا به شخصيت جديدي بدل شدند که داراي نيروي خارق العاده اي است.
اين اتفاق اينک در مورد رابين هود نيز افتاده است. همان قهرمان جنگل شروود که داستان ها و فيلم ها و سريال هاي بسياري درباره اش ديده ايم؛ از رابين هودي که آلن داون در سال 1922 ساخت و نقش جنگجوي ناتينگهامي را دوگلاس فرينبکس (سوپر استار سال هاي صامت هاليوود) بازي مي کرد تا رابين هودي که مايکل کورتيز و ويليام کايلي در سال 1938 جلوي دوربين بردند و ارول فلين نقش ياغي جنگل شروود را ايفا مي کرد و تا آن کارتون معروفي که بارها از همين تلويزيون خودمان ديده ايم (ساخته ولفگانگ ريترمن در سال 1973) و خصوصاً برخي صحنه ها و شخصيت هايش در خاطره هامان باقي مانده است؛ از جمله ماري که نقش مشاور پرنس جان را داشت، با دوبله به ياد ماندني منوچهر اسماعيلي (به سبک و سياق گويشي که براي شخصيت تري توماس اجرا مي کرد) و يا آن مسابقه تيراندازي با کمان و...
و آخرين ورسيون معروفش را با بازي کوين کاستنر به کارگرداني کوين رينولدز در سال 1991 ديديم که اگر چه ضعيف ولي همان روايت کليشه اي قديمي را تکرار مي کرد.
اينک آن رابين هودي که هميشه با لباس کولي وار و در حال غارت کاروان ها و دسته هاي ظاهراً پولدار ديده بوديم، در هيبت يک جنگجوي سلطنتي امپراتوري بريتانيا در رکاب ريچارد اول يا همان ريچارد شيردل، کماندار ارتش صليبيون است. کسي که 10سال در جنگ هاي صليبي حضور داشته و به قول خودش نبردهاي بسياري را در فلسطين و فرانسه از سرگذرانده است. نامش هم رابين لانگسترايد است و از سربازان وفادار ولي رک و صريح ريچارد به حساب مي آيد که اشکالات او را هم بي پرده در مقابل همه مطرح مي کند، اگر چه مجازاتش، به غل و زنجير کشيده شدن هم باشد.
در اين رابين هود قرن بيست و يکمي، ماريان هم ديگر تنها يک معشوقه اي نيست که توسط پرنس جان ربوده و حبس شده و حالا رابين هود قصد نجاتش را داشته باشد. ماريان در رابين هود ريدلي اسکات، بيوه سر رابرت لاکسلي، شواليه صليبي مورد اعتماد ريچارد شير دل است که قرار بوده خبر مرگ شاه را به دربار انگلستان برساند، ولي مورد هجوم يکي از عوامل پادشاهي فرانسه به نام گادفري (بدمن اصلي اين نسخه از رابين هود) قرار گرفته و کشته مي شود، اما به رابين لانگسترايد وصيت مي کند که شمشيرش را به پدرش، سروالتر لاکسلي برساند. رابين با لباس و در هيبت سر رابرت، تاج و اسب شاهي را به انگلستان مي برد تا برادر ريچارد يعني پرنس جان، پادشاه شود.
ماريان زني پر کار و جنگجو است که در مزرعه بزرگ لاکسلي ها و به همراه پدر شوهرش والتر لاکسلي کار مي کند و 10 سال انتظار بازگشت شوهرش را کشيده که با رابين لانگسترايد مواجه مي شود. اين در حالي است که گادفري نيز که اعتماد پرنس جان را به دست آورده و در عين حال با اطلاع از اين که رابين خود را بر جاي سر رابرت جا زده، به دنبالش عازم ناتينگهام و مزرعه لاکسلي ها مي شود. از اين پس ديگر ادامه و پايان قصه روشن است و نيازي به توضيح نيست!
به جز اين، داروغه ناتينگهام هم که در فيلم هاي قبلي، دست راست پرنس جان در ظلم و ستم و در واقع مرکز شرارت قصه به نظر مي رسيد، در اين نسخه سال 2010، عنصري منفعل و پاسيو نشان مي دهد که تنها در دو صحنه از فيلم ديده مي شود؛ در صحنه اي که گادفري و سپاهيانش به ناتينگهام حمله کرده اند و او هراسان، براي در امان ماندن، خود را فرانسوي معرفي مي کند و بار ديگر در سکانس ماقبل آخر، وقتي اعلاميه پادشاه رابراي ياغي خواندن رابين هود قرائت مي کند.
ساير شخصيت هاي معروف افسانه رابين هود مانند پدر تاک و جان کوچولو و... وحتي پرنس جان هم نقشي را که ساير قصه ها و فيلم هاي رابين هود داشته اند، در اين ساخته ريدلي اسکات ندارند.
ساختار روايتي فيلم رابين هود تقريباً همان ساختار آشناي مشابه فيلم هاي هاليوودي است و در ميان آثار ريدلي اسکات بسيار به فيلم گلادياتور شبيه است که آن فيلم هم خصوصاً در صحنه هاي درگيري به شدت وام دار فيلم نجات سرباز راين استيون اسپيلبرگ بود. رابين لانگسترايد در موقعيتي جديد از زندگي اش قرار مي گيرد که مي تواند نقطه عطف اول فيلمنامه باشد و شخصيتش بر اساس همين موقعيت جديد دستخوش تغيير و تحول مي شود. به جز او اين تغيير را در هيچ کدام ديگر از شخصيت ها شاهد نيستيم.شخصيت ها اغلب يا پرداخت قابل قبولي نداشته اند مانند پرنس جان يا ريچارد اول و يا در حد تيپ هاي کليشه اي هستند همچون ماريان يا والتر لاکسلي و يا گادفري.
ساير فراز و فرودهاي فيلمنامه هم از همان روش ها و مسيرهاي هميشگي پيش مي روند. مثلاً از همان لحظه ورود گادفري به داستان، مي توان حدس زد که نبرد نهايي خير و شر فيلم، مابين او و رابين هود اتفاق مي افتد يا پيش بيني سرنوشت سر والتر پس از ورود گادفري به ناتينگهام، کار چندان دشواري نيست.
آن چه که در رابين هود ريلي اسکات، بيش از هر موضوع ديگر، شخصيت اين افسانه انگليسي را متفاوت مي سازد، اين است که به هيچ وجه شخصيت ياغي و دزد يا بر اساس داستان اصلي آن، تيپ شاهزاده دزدان از او رويت نمي شود. او و دوستانش (ويل اسکارلت و جان کوچولو و آلن ديل) تنها يک بار دست به حمله وغارت مي زنند، آن هم براي بازگرداندن دانه هاي گياهي دزديده شده از انبار مزرعه لاکسلي ها که ذخيره کشت و کارشان به شمار مي آمده است. به جز اين، ساير تصاويري که از رابين هود يا رابرت لانگسترايد مشاهده مي کنيم، مجموعه اي از رشادت ها و دلاوري ها و جنگ هاي به اصطلاح شرافتمندانه و ميهن پرستانه است که با دشمنان امپراطوري انگلستان انجام مي دهد و در اين مسير او حتي در مواردي در زمره سربازان ارتش شاه جان نيز قرار مي گيرد. (يعني همان کسي که در ساير نسخه هاي رابين هود، همواره دشمن اصلي او به شمار آمده است. )
ظاهراً قصه رابين هود ريدلي اسکات که نوشته زوج اتان ريف و سيروس وريس است، تا زماني روايت مي شود که او از سوي شاه انگلستان يعني جان، ياغي اعلام مي گردد و در واقع در اين نسخه قرار نيست تصويري از دزدي ها و غارت هاي اين شاهزاده دزدان (لقب اصلي و اسطوره اي رابين هود ) را بر پرده ببينيم. تنها صحنه اي که به عنوان سکانس پاياني از دوران به اصطلاح ياغي گري او و يارانش در جنگل شروود نمايش داده مي شود، آنها همچون گروه خير خواه و صالحي به نظر مي رسند که مشغول دستگيري از فقرا و دردمندان بوده و گويا جامعه اي آرماني به وجود آورده اند.
آخرين جملات فيلم که از زبان ماريان مي شنويم، خود گوياي همين تصوير به اصطلاح مدني از رابين هود هزاره سوم است که ديگر قرار است چهره ياغي و عصيانگر نداشته باشد و همانند کابوي هاي متمدن، او هم با معيارهاي ظاهري تبليغات امروز غرب در قاب سينما قرار بگيرد! همچنان که چهره هاي معلوم الحالي مانند نژاد پرستان صهيونيست و ميليتاريست هاي آمريکايي و حتي دزدان دريايي هم ديگر امروز با همان ادبيات ظاهراً حقوق بشري و دمکراسي سخن مي گويند و در حالي که اساساً براي هيچ بشري به جز خود، حقي قائل نبوده و نيستند، صحبت از جامعه جهاني مي کنند!
ماريان در آخرين جمله فيلم خود و مونولوگ نهايي فيلم مي گويد:
«جنگل سبز، دوست ياغيان شده است. بچه هاي يتيم، خوش آمديد! آنجا نه ماليات بود و نه بگيرو ببند و نه ثروتمند و نه فقير. تجارت عادلانه روي ميزها. بسياري از اشتباهات در کشور شاه جان اصلاح شد. شاهد ما باش، والتر!... »
آن چه به جاي همه ويژگي هايي که قبلاً از شخصيت رابين هود در ذهن داشته و در فيلم هاي متعدد از او ديده بوديم،در فيلمنامه براين هلگلند به جنگجويي، آزادي خواهي و وطن پرستي تبديل شده است. او اينک به جاي يک دزد مهربان و رقيق القلب، از بازماندگان جنگ هاي صليبي معرفي مي شود که در سپاه ريچارد شير دل، 10سال جنگيده است.
جنگ هايي که فاجعه بارترين وقايع تاريخ بشري محسوب شده و بنابر اسناد و شواهد مستند موجود، به تحريک کانون هاي اشراف يهود اروپا و با سرمايه آنها، سپاهيان مسيحي توسط کليساي واتيکان، سازماندهي شدند تا براي فتح سرزمين هاي مسلمان و قلع و قمع آنها راهي خاورميانه گردند. هدف اصلي و اوليه، تصرف اورشليم يا بيت المقدس بود که همواره نقطه اي کليدي براي آرمان هاي صهيوني محسوب شده و قرار بوده و هست که حکومت جهاني صهيون به مرکزيت اورشليم برپا شود.
بنا به آن چه در تاريخ آمده است، پاپ اوربان دوم در سال 1095 ميلادي، در مجلس کلرمونت فرانسه، مسيحيان را براي به چنگ آوردن سرزمين هاي مقدس از دست مسلمانان به جنگ فراخواند که در پي آن لشکر بزرگي از صليبيون تشکيل شد که سربازان نظامي و ده ها هزار نفر از مردم عادي بدنه آن را تشکيل مي دادند. بنا به گفته دانالد کوئلر از دانشگاه ايلينويز:
«شواليه هاي فرانسوي به دنبال زمين هاي بيشتر بودند. تجار ايتاليايي اميدوار بودند تجارت خود را در بنادر خاورميانه توسعه دهند و شمار وسيع مردم بينوا نيز تنها براي فرار از سختي زندگي روزمره خويش به هيئت اعزامي پيوستند... »
اين جمعيت حريص در راه خود به شرق، بسياري از مسلمانان را به اميد يافتن طلا و جواهرات، قتل عام کرد. در کتب تاريخي آمده است صليبيون حتي شکم قربانيان را براي يافتن طلا و سنگ هاي قيمتي که گمان مي کردند آنها را قبل از مرگ بلعيده اند، پاره مي کردند. گروه مختلط و چند چهره صليبيون پس از سفري طولاني و سخت و غارت و قتل عام وسيع مسلمانان در سال 1099 ميلادي به اورشليم رسيدند و پس از فتح آن جناياتي مرتکب شدند که بسياري از مورخين نوشته اند جهان به ندرت شاهد بي رحمي و وحشي گري مانند آن چه صليبيون انجام دادند بوده است. آنها همه مسلمانان شهر را به دم شمشير سپردند.
صحنه هايي از فيلم که سپاه گادفري در راه اخذ ماليات از مناطق شمالي انگلستان به طرز فجيعي دست به قتل و غارت مي زنند، مي تواند نمونه هايي تصويري از آن واقعيات تاريخي باشد که تنها در مکان واقعي خود اتفاق نمي افتند.
در اين باره گست فرانکوروم در کتاب مهاجرين ديگر به سوي اورشليم نوشت:
«آنها (صليبيون) همه اعراب و ترک هايي را که مي يافتند، چه مرد و چه زن، مي کشتند... »
ارتش صليبيون، طي دو روز، 40 هزار مسلمان را با وحشي ترين شيوه ممکن به قتل رساندند. يکي از صليبيون به نام ريموند در کتاب اولين جنگ صليبي: اعتبار چشم ها نوشته آگوست سي کري در توصيف آن فجايع مي گويد:
مناظر شگفت آور بودند. بعضي از مردمان ما سر دشمنان خود را قطع مي کردند، برخي آنها را در حالي که روي برج بودند، هدف تير قرار مي دادند تا سقوط کنند و بعضي آنها را بيشتر شکنجه مي کردند و در آتش مي انداختند.در کوچه هاي شهر، پشته هاي سر و دست و پا ديده مي شد. براي حرکت بايد با احتياط از ميان اجساد انسان ها و اسب ها عبور مي کرديم. اما اينها در مقايسه با آن چه در معبد سليمان صورت گرفت، بي اهميت است. در معبد و رواق سليمان، مردان ما در حالي که خون به زانوها و افسار اسب هايشان مي رسيد،عبور مي کردند... »
در يکي از صحنه هاي نخستين فيلم رابين هود، در اردوي ريچارد شير دل، وقتي شاه ريچارد از رابين لانگسترايد مي پرسد: «نظرت درباره جنگ هاي صليبي که انجام دادم چيست؟ آيا خداوند از اعمال من راضي است؟ » رابين پس از سکوتي سنگين به آرامي پاسخ مي دهد: «نه، فکر نمي کنم چنين باشد. » ريچارد سؤال مي کند: «چرا چنين مي گويي؟ » و رابين جواب مي دهد: «قتل عام مسلمانان... هزاران تن از آنان زن و بچه بودند... يکي از آنها به پاي من افتاده بود و دستش را حلقه کرده بود، ترس را در چشم هايش مي ديدم، اما به دستور تو، همه آنها مردند و خداوند چنين اعمالي را تأييد نمي کند و ديگر ياور و پشتيبان تو نخواهد بود... »
در همين جنگ هاي صليبي و همان معبد سليمان است که گروهي از شواليه هاي صليبي به نام شواليه هاي معبد سليمان، تحت آموزه هاي شرک آميز جادوگران مصر باستان قرار گرفتند و از همين جا بود که فرقه هاي مخوف صهيوني همچون کابالا و فراماسونري به وجود آمدند و از همين جا بود که آرمان هاي به اصطلاح مسيحايي براي حکومت جهاني صهيوني، تئوريزه شد. گروهي از مورخان و همچنين کتب معتبر تاريخي (از جمله کريستوفر نايت و رابرت لوماس در کتاب کليد حيرام)، فراماسونري را بر آيند هم آرمان بودن و ارتباط اشرافيت يهود با بخشي از مسيحيت (موسوم به صليبيون ) دانسته که بيشتر روحيات و منش جنگ طلبي و کشور گشايي داشتند و پيدايش اين سازمان مخوف و مرموز را به زمان جنگ هاي صليبي و ماجراي شواليه هاي معبد مرتبط مي دانند. کانوني که نخستين بارقه هاي تفکر صهيونيستي را اگر چه در خفا و نهان، در آغاز هزاره دوم ميلادي پديدار ساخت. در واقع مي توان رخداد جنگ هاي صليبي را نتيجه همراهي يهوديان صهيونيست با بخشي از مسيحيت دانست که سه، چهار قرن بعد تحت عنوان پروتستانتيسم، آيين حضرت عيسي مسيح (ع) را با انديشه هاي صهيوني در آميختند و فراهم آوردن زمينه هاي بازگشت حضرت مسيح (ع) را به شرط کوچاندن قوم يهود به سرزمين فلسطين و تشکيل دولت اسرائيل، از تکاليف واجب آن قرار دادند.
از همين جاست که پديده اي به نام صهيونيسم مسيحي قرن ها پيش از صهيونيسم يهودي رسميت مي يابد و براي دستيابي به آرمان هاي خويش، برپايي کشور اسرائيل در فلسطين، بازگشت قوم يهود به اين سرزمين مقدس و جنگ آخر الزمان تحت عنوان آرماگدون را تدارک مي بيند.
ريچارد اول يا همان شيردل که قصه رابين هود در زمان او حکايت مي شود، در سومين جنگ صليبي شرکتي مؤثر داشت و يکي از سرداران صليبيون عليه صلاح الدين ايوبي بود که به شکستش انجاميد و خزانه به جا مانده از هنري دوم را به کلي تهي کرد. بعداً هنگام بازگشت به وطن در آلمان اسير لئوپولد پنجم، دوک اتريش شد و براي آزادي اش بيش از دو برابر در آمد سالانه خزانه داري انگلستان درخواست شد. پس از آزادي به جنگي پرهزينه عليه پادشاه فرانسه فيليپ دوم معروف به فيليپ اوگوست (که در فيلم رابين هود هم از دشمنان امپراتوري انگلستان نشان داده مي شود) دست زد که حاصلي در پي نداشت. سرانجام اين پادشاه ولخرج و ماجراجو در جريان محاصره قلعه اي در فرانسه در اثر اصابت تيري زهر آلود کشته شد.
دفاع ريدلي اسکات و نويسندگان فيلمنامه رابين هود از جنگ هاي صليبي در چند صحنه فيلم به صراحت مشاهده مي شود؛ يکي در صحنه اي که پرنس جان (به عنوان يکي از شخصيت هاي منفي داستان)، نسبت به جنگ هاي برادر بزرگش ريچارد در فلسطين و هزينه هايي که از خزانه انگليس به هدر داده، به مادرش اعتراض مي کند و ديگر فضاي سمپاتيک نسبت به خانواده لاکسلي و به خصوص سروالتر (به عنوان يکي از قطب هاي مثبت اثر) که از وفاداران سرسخت نسبت به جنگ هاي صليبي است. پسر سر والتر يعني سررابرت لاکسلي، 10 سال پيش يراي حضور در جنگ هاي صليبي عليه مسلمانان، به عضويت سپاه ريچارد اول در آمده و لاکسلي ها اعم از پدر يا همسر يعني ماريون، حضور او را با زنده نگه داشتن راه و خاطره اش در مزرعه و خانه شان حفظ کرده اند و همواره در انتظار بازگشت او هستند. در صحنه ديگر، سر والتر لاکسلي ضمن بازگويي خاطره پدر رابين، از ميثاقي سخن مي گويد که گروهي از شواليه هاي صليبي آن را امضا کرده بودند. در واقع لاکسلي ها در فيلم رابين هود نماينده گروهي به نظر مي رسند که اساساً از شرکت در جنگ هاي صليبي قصد و نيتي فراتر از تصاحب زمين يا به دست آوردن سرزمين هاي مقدس را دنبال مي کردند.
در تاريخ آمده است اين گروه از همان زمان در صدد تشکيل امپراتوري بود که کانون هاي صليبي اروپا از اوايل سده يازدهم ميلادي به دنبالش بودند و از همين روي جنگ هاي صليبي را به پا کردند. در آن زمان آرمان هاي مسيحاگرايي، ايدئولوژي اين سلطه طلبي جهاني را تشکيل مي داد. کانون هاي اشراف و سرمايه سالاران اروپا در آن زمان مدعي بودند به دنبال استقرار حاکميت مسيح بر جهان هستند که پايتخت آن بايد بيت المقدس (اورشليم) باشد. همين ايدئولوژي، يک مکتب مفصل از مسيحاگرايي، به ويژه از قرن هفدهم، ايجاد کرد که هسته اصلي اين ايدئولوژي، صرف نظر از پوشش ديني آن، انديشه استقرار امپراتوري جهاني غرب صهيوني بود.
افسانه رابين هود و راهزنان جنگل شروود در زمان يکي از سفرهاي ريچارد اول اتفاق مي افتد که حکومت در اختيار برادر ريچارد يعني جان ملقب به بي زمين بوده است. در قصه رابين هود، پس از اين که شاه ريچارد شيردل، رهسپار جنگ مي شود، برادرش جان تخت شاهي را غصب مي کند و ماليات هاي سنگيني را براي مردم مقرر مي کند. ريچارد شير دل در اين فاصله به اسارت پادشاه اتريش در مي آيد. رابين هود که يکي از تيراندازان زبردست است، از دادن ماليات سربازمي زند و به جنگل شروود پناه مي برد. او به همراه همدستانش دارايي هاي ثروتمندان را مي دزدند و ميان تهيدستان تقسيم مي کنند. پس از بازگشت ريچارد شير دل به انگلستان، او موفق مي شود قدرت را با کمک رابين هود از چنگ برادرش به در آورد.
ساختار اين روايت (اگر چه با واقعيات تاريخ فاصله اي بعيد داشت) تقريباً در قريب به اتفاق نسخه هاي تلويزيوني يا سينمايي که پيش از اين از رابين هود ديده بوديم، حفظ شده بود. اما در روايت ريدلي اسکات از رابين هود، گويا بخشي از همان واقعيت تاريخي بيشتر مد نظر بوده تا اصل افسانه رابين هود. يعني در اين فيلم نيز ريچارد در سال 1199 در محاصره قلعه اي در فرانسه بر اثر اصابت تيري زهرآگين به قتل مي رسد و در ادامه آن ديگر مهاجرت رابين و يارانش به جنگل شروود براي باز پس گيري سلطنت انگليس از جان و سپردنش به ريچارد صورت نمي گيرد، بلکه بنابر نريشن انتهايي فيلم که از زبان ماريان مي شنويم، اين کوچ به شروود و آن جامعه بي طبقه جنگلي در انتظار بازگشت يک منجي است که ظاهراً اين عدالت و برابري را در سراسر جهان به وجود آورد؛ عدالتي که زمينه سازانش همان شواليه هاي بازمانده از جنگ هاي صليبي هستند و گويي براي ظهور آن منجي موعود، جنگ صليبي ديگري بر پا ساخته اند.
اهميت جنگ هاي صليبي براي غرب صهيوني آن قدر حياتي و جدي بوده و هست که وقتي پس از گذشت قرن ها، در جنگ جهاني اول ژنرال النبي (فرمانده قشون انگليس ) پس از شکست عثماني همراه با ارتش خود به فلسطين رسيد، در بالاي قبر صلاح الدين ايوبي شمشير بر زمين کوبيد و گفت: حالا جنگ هاي صليبي به پايان رسيد! و داغ اين جنگ ها و شکست هاي سنگين صليبيون از مسلمانان آنچنان بر دل صهيونيست ها سنگيني مي کند که جورج دبليو بوش (از سران صليبيون امروز)، پس از قضيه 11سپتامبر و حمله نظامي و اشغال افغانستان ضمن هشدار به مسلمانان هشدار داد که جنگ صليبي ديگري آغاز شده است!
منبع: فيلم نگار شماره 95
مقالات مرتبط
تازه های مقالات
ارسال نظر
در ارسال نظر شما خطایی رخ داده است
کاربر گرامی، ضمن تشکر از شما نظر شما با موفقیت ثبت گردید. و پس از تائید در فهرست نظرات نمایش داده می شود
نام :
ایمیل :
نظرات کاربران
{{Fullname}} {{Creationdate}}
{{Body}}